در خبرها آمده بود قرار است"فرزادحسني" به عنوان بازيگر جلوي دوربين برود.اين خبر شايد براي علاقه مندان اين مجري تلويزيوني تازگي داشته باشد اما براي تماشاگران حرفه اي سينما و تلويزيون چندان جالب نيست.چرا كه تجربه نشان داده اساسا مجريان تلويزيوني بازيگران خوبي نبوده اند.حسني پيش از اين در سريال "مسافري از هند" و "كمكم كن" بازي كرده بود كه اين كارها در حد و اندازه اجرا هايش موفق نبودند.فرزاد حسني كه به دليل تسلط بر مصاحبه شونده در برنامه هاي تاكشو و شيوه اجرايي در برنامه هاي تركيبي همچون "كوله پشتي" معروف است مثل ساير همكارانش از معضلي رنج مي برد كه در بازيگري "مونوتون" شناخته مي شود.در حقيقت مجريان تلويزيوني به دليل يكدستي در نوع بيان و ناتواني در به كارگيري شيوه هاي بازيگري همچون فن بيان،فرو رفتن در قالب كاراكتر،بيان حركتي و... نتوانسته اند در مقابل دوربين سينما و تلويزيون بازيگران خوبي باشند.از سوي ديگر عادت تماشاگر به ديدن چهره يكنواخت مجريان تلويزيون - كه حداكثر لبخندي ضميمه آن بوده - در لحظات يك داستان به فيلم درآمده،باعث مي شود كه كنش ها و واكنش هاي او تصوير تازه اي خلق كند كه به مذاق بيننده خوش نيايد و احساس همذات پنداري با شخصيت فيلم ضعيف شود.علاوه بر اين نداشتن شانس و چهره جذاب (با زيبا اشتباه نشود) باعث شده تا بسياري از مجرياني كه به اين وادي پا گذاشته اند پس از تجربه نخست عطاي بازيگري را به لقايش ببخشند.جالب است بسياري از بازيگران سينما كه به عنوان مجري در برنامه هاي تلويزيوني ظاهر شدند گرچه به اندازه كار بازيگري موفق نبوده اند اما حداقل در قواره هاي مجريان تلويزيوني كار كرده اند.
نگاهي به كارنامه بازيگري سينما و تلويزيون ايران نشان مي دهد مجريان بسياري از حوزه اجرا به مسير بازيگري سوق پيدا كرده اند،اما در اين ميان موفق ترين آنها دو تن بيشتر نيستند؛ ايرج طهماسب كه از برنامه كودك به سينما آمد و شهاب حسيني كه از اكسيژن و آب و آفتابگردان به سينما پا گذاشت.اين دو در آثار متفاوتي ظاهر شدند كه در نزد مخاطبان مقبول واقع شده،پيش تهيه كنندگان ارج يافته و از نظر منتقدان حائز اهميت شناخته شدند.طهماسب تا امروز در 16 فيلم به عنوان بازيگر و 5 اثر به عنوان كارگردان حضور داشته است وحسيني نيز كه با "رخساره" ساخته امير قويدل آغاز كرد،اين روزها منتظر شروع فيلمبرداري كار تهمينه ميلاني با نام "سوپر استار" است.او بازي هاي خوبي در واكنش پنجم،شمعي درباد،غير منتظره و... ارائه داده است.از ديگر مجرياني كه تجربه بازيگري سينما داشتند به اين اسامي مي توان اشاره كرد:
سودابه آقاجانيان با فيلم"بربال فرشتگان"،"جاي امن"و"چشمان سياه"
حسين پاكدل با"ياسهاي وحشي"
عليرضا غفاري با "ملاقات"
احترام برومند با "ديشب باباتو ديدم آيدا"
محمدسلوكي با "سنتوري"
جواد يحيوي با"شوخي"،"سيندرلا"و"باغ فردوس پنج عصر"
علي معلم با"آلما"
مليكا زارعي(خاله شادونه)با "تله"
و...
"من يك دِيني به شعر داشتم كه خيلي بزرگ بود؛ هنوز هم دارم؛ يعني همانقدر كه به «زن» دين دارم به شعر هم مديون هستم. اين دو حوزه مرا نجات دادهاند. با اين كار، خواستم دينم را ادا كنم."
اینها حرفهای اردشیر رستمی است،بازیگر نقش جوانی شهریار در سریال کمال تبریزی.اردشیر خودش شاعر بزرگی است و گرچه شعر نسروده اما زندگی اش سرشار از شعر و عشق و دوست داشتن است.آنهایی که اردشیر را می شناسند در روح لطیفش شکی ندارند.بعضی ها هم این کاریکاتوریست و نقاش را به عنوان یکی از معروف ترین مدافعان حقوق زن می شناسند.در آثار او زنان چون فرشته های بی زبان ترسیم شده اند و "سنگ ها" زیبایی خدا روی زمین.آبادی ها و کشتزار ها هم معانی تازه او از نگاه کردن به زندگی اند.
اردشیر رستمی در سریال شهریار بازی قدرتمندی ندارد، او تلاشش را کرده و بیش از این از یک بازیگر تازه کار نمی توان انتظار داشت . او انتخاب خوبی برای این نقش است چرا که هم آذری زبان است و هم شعر را می شناسد، اردشیر بهترین لحظات بازی اش را به دلیل حس جاری در صدایش در شعر خوانی ارائه می دهد و شاید انتقاد ما به تبریزی و پیام دهکردی در جایگاه بازی گردان وارد باشد که با این بازیگر ناآشنا خوب کار نکرده اند.
مصاحبه با اردشیر رستمی در مجله همشهری خانواده توسط "مریم بیامنش" انجام شده و همسر و پسرش آردوش هم در این گفت و گو شرکت کرده اند.اصل مصاحبه
امروز برف ما را غافلگير كرد.دغدغه همه آنهايي كه زير بارش برف راه خانه تا محل كار را طي كردند،توي صف اتوبوس ماندند،آژانس ها سركارشان گذاشتند، از پرواز جاماندند يا تعطيلي مدرسه بچه شان كار دستشان داد،آنها كه... اصلا همه ما،امروز مهمترين اتفاق زندگي مان برف بود.
معمولا برف دغدغه دائمي بسياري از آدمهايي است كه زندگيشان رابطه مستقيم با برف دارد و به تناسب شرايط باريدن يا نباريدنش زندگي آنها را تحت الشعاع خود قرار مي دهد.زندگي اين آدمها بارها در سينما روي پرده آمده و ما را در اين سالن هاي تاريك متاثر كرده و به خود همراه برده است. توجه به برف در سينماي قبل و بعد از انقلاب بارها دستمايه كار فيلمسازان ايراني بوده كه به فراخور داستان و لوكيشن اين عنصر روي نوار سلولوئيد ثبت شده است.در سينماي قبل از انقلاب كه حدودا ۱۱۰۰ فيلم توليد شده كمتر اثر شاخصي را مي توان با اين رويكرد برشمرد گرچه نمونه هايي را مي توان سراغ يافت كه البته به بررسي دقيق تري نياز دارد.اما در سينماي بعد از انقلاب بيش از ۳۰ فيلم را مي توان مثال زد كه برف يكي از موضوعات مطرح شده بوده اما تنها در تعداد محدودي (شايد به تعداد انگشتان دو دست) برف به عنوان عنصري دراماتيك در داستان آنها كاربرد دارد.در اين ميان به فيلم هايي همچون جاده هاي سرد(مسعود جعفري جوزاني)،زماني براي مستي اسبها(بهمن قبادي)،اشك سرما(عزيز الله حميد نژاد)، جايي در دور دست(خسرو معصومي)و آن سه(نقي نعمتي) به عنوان بهترين آثار سينماي ايران مي توان اشاره كرد.آثاري كه در عين ساختار كيفي، با هنرمندي فيلمبرداري شده اند و البته برف نقشي اساسي در آنها دارد كه نبودش داستان را بي ارزش خواهد كرد.اين پنج فيلم البته از بهترين فيلم هاي سينماي ايران به شمار مي آيند.
ديگر فيلمهایي كه به موضوع برف و زمستان نگاه كاربردي دارند عبارتند از:مرثيه برف(جميل رستمي)،رسم عاشق كشي(خسرو معصومي)،دانه هاي ريز برف(عليرضا اميني)،چند كيلو خرما براي مراسم تدفين(سامان سالور)،نون و گلون و ناصرالدين شاه آكتور سينما(محسن مخملباف)،بانو( داريوش مهرجويي)،زمستان است(رفيع پيتز)و ... همچنين فيلمهاي مثل زمان مي ايستدو استشهادي براي خدا (عليرضا اميني)،بيد مجنون (مجيد مجيدي)،آوازهاي سرزمين مادري ام(بهمن قبادي)،زهر عسل (ابراهيم شيباني)به همراه چند فيلم ديگر.بد نيست بار ديگر از پنجره به برف نگاه كنيم و لحظات ماندگار برفي سينماي ايران را در ذهن مرور كنيم.
پریسا بخت آور که با ساخت فیلم "دایره زنگی" به جرگه فیلمسازان سینمای ایران پیوسته است، تنها کارگردان زن دوره بیست وششم جشنواره فیلم فجر خواهد بود.شنیده ها حکایت از آن دارد که فیلم های تهمینه میلانی و منیژه حکمت در این رویداد به نمایش درنمی آیند.فیلم "تسویه حساب" آخرین ساخته میلانی که قرار بود قبل از جشنواره به نمایش عمومی درآید همچنان بلاتکلیف دریافت پروانه نمایش است و منیژه حکمت هم اعلام کرده تمایلی به شرکت آن در جشنواره فجر ندارد.او احتمالا کارخود"سه زن" را برای حضور در جشنواره های خارجی آماده می کند.بنابراین بخت کارگردان "دایره زنگی" در میان فیلمسازان زن برای دریافت جایزه سیمرغ بیشتر می شود و از آنجا که فیلم وی کمدی است یقینا با استقبال تماشاگران هم مواجه خواهد شد.از ۱۳ کارگردان زن سینمای ایران نیز در این دوره فیلمی شاهد نخواهیم بود.البته احتمال دارد فیلم مستند مانیا اکبری در بخش جشنواره جشنواره ها به روی پرده برود.
نکته جالب آنکه فیلم "زن دوم" به کارگردانی سیروس الوند و تهیه کنندگی "فرشته طائرپور" نیز تقاضایی برای شرکت در جشنواره ارائه نداده است.
رسول احدی مدیرفیلمبرداری سینما درگذشت.او یکی از نزدیکترین دوستان ملاقلی پور بود و در آخرین فعالیت سینمایی رسول او را تا پرواز بدرغه کرد.احدی دیشب طی سانحه تصادف در جاده وردآورد به دیار دوست شتافت تا تقدیر نشان بدهد حتی یک زمستان هم از فیلمساز مورد علاقه اش دور نیفتاده است.او این روزها مشغول همکاری با فیلم جدید حسین قاسمی جامی بود.
زنده یاد رسول احدی متولد سال ۱۳۳۹ تهران بود،تحصیلات دیپلم داشت و در سینمای ایران عکاسی می کرد."قصه زندگی" نخستین کارش بود و بعدتر تیرباران،بحران،شنا در زمستان،آخرین پرواز،آب را گل نکنیدو وصل نیکان را در قاب عکس ثبت کرد.مدتی دستیار فیلمبردار بود و با دعوت رسول ملاقلی پور پشت دوربین سینما قرار گرفت تا مدیریت فیلمبرداری فیلم "پناهنده" را بر عهده بگیرد.حمله به اچ ۳،عقرب،سرعت،ترکش های صلح،آقای رئیس جمهور،وقت چیدن گردوها،هم نفس،مزرعه پدری و بازنده از جمله کارهای بعدی وی به شمار می آیند.احدی به دلیل حضور در سریال "یوسف" نتوانست ملاقلی پور را در میم مثل مادر همراهی کند.سریال هم نفس، ولایت عشق و ...از کارهای تلویزیونی اش است.او قرار بود "عصر روز دهم" آخرین کار ملاقلی پور را فیلمبرداری کند که مرگ زود هنگام کارگردان فیلم،سینمای ایران او را از این همکاری ناکام کرد. یادش گرامی باد.
خاطرات ویدئو (۱) : پسرخاله ام تاکسی اش را فروخته بود و ۲ دستگاه ویدئو بتاماکس تی سون خریده بود.کاروبارش سکه بود و چند برابر مسافر کشی پول درمی آورد.دستگاههایش مثل ماشین آلات کارخانه کوراغلی ۲۴ ساعته کار می کردند و بدون آنکه آخ بگویند در هفته یکروز هم استراحت نداشتند.سال ۶۳ بود و در محله ما چند سالی می شد همه صاحب تلویزیون شده بودند.یک روز صبح زود برادرم برخلاف همیشه ده دوازده تا از دوستانش را به خانه ما آورد و برد طبقه بالا که میهمانخانه بود. مادرم که مثل خود ما رفیق باز بود پذیرائی کرد و وقتی رفت پائین جعبه ویدئو که لای بقچه ای پیچیده شده بود رونمائی شد.بعضی از میهمانان برادرم که مثل خودش چند سالی از من بزرگتر بودند درباره این دستگاه سوال و جواب می کردند.من اما ویدئو را می شناختم چراکه از ۹ سالگی(۱۳۵۹) شاگرد کانون پرورش قزوین بودم و هفته ای یکبار برایمان فیلم می گذاشتند،فیلمهایی که تولیدات جاودانه کانون بودند و ما بدون آنکه بخواهیم با بهترین آثار کودکان آشنا می شدیم،آثاری مثل سازدهنی(امیر نادری)،عموسبیلو(بهرام بیضائی)،اسب(مسعود کیمیایی)،هفت تیرهای چوبی(شاپور قریب)و...این فیلمها به طریقه ویدئویی نمایش داده می شدند.چشم دوخته بودم به تلویزیون سیاه و سفید و منتظر پخش فیلم بودم.همه همین وضع را داشتند اما وصل کردن این دستگاه از کسی برنمی آمد و یا شاید اجازه اش را نداشت تا تکنسین مربوطه بیاید.ساعتی بعد جوانکی که مامور ویژه پسرخاله ام بود و لابد آموزش خصوصی دیده بود از راه رسید. در حالی که چشمهایش را می مالید زیر لب غرولندی کرد که جای قبلی دور بوده و تا اینجا برسد وقتش تلف شده.راست می گفت بیچاره،صاحبان این حرفه جدید ناچار بودند طبق وظیفه دستگاه را شخصا از اجاره کنندگان قبلی تحویل گرفته و از اتصال خارج کنند بعد هم آنرا تا جای بعدی حمل کنند تا احتمالا لو نرود یا آسیبی توی راه نبیند.درضمن چون وصل کردن آن از هر کسی برنمی آمد ناچارا او باید شخصا به این کار اقدام می کرد.در اینجا هم همینطور بود اما چون صاحب دستگاه پسرخاله مابود وظیفه حمل از گردن مسولش برداشته شده بود.مامور وظیفه شناس شروع کرد به وصل کردن دستگاه.اولش چند تا استکان درخواست کرد که زیر دستگاه بگذارد تا زیادی گرمش نشود بعد هم سر سیم های فیش ویدئو را که مکان قبلی خراب شده بود لخت کرد و با لوله جوهر خودکار بیک به فیشهای آنتن تلویزون نصب کرد که از جایش جنب نخورد بعد هم تصویر گرفت و طریقه کار کردن را به برادرم که مسوول پخش خانگی بود آموزش داد و سفارش کرد که فردا ساعت ۷ صبح دنبال دستگاه می آید.آنوقت چراغ ویدئو برای اولین بار در خانه ما روشن شد و صدای فردین پیچید توی میهمانخانه. فیلم "سلطان قلبها" بود. از بد ماجرا از وسط شروع به پخش کرد.وقتی که جماعت اعتراض کردند ریواین شد و از ابتدا به نمایش درآمد.
ماجرای فیلم ها خود قصه ای داشت که بعدا مفصلا به آن خواهم پرداخت.القصه،۱۰ تا فیلم جلوی ویدئو ردیف شده بود.ویدئو اجاره اش ۲۵۰ تومان بود و هر فیلم هم ۵۰ تومان که جمعا تا اینجا ۷۵۰ تومان آب خورده بود،هزینه پذیرائی که شامل نان ساندویچی،کالباس،خیارشور،گوجه فرنگی و نوشابه بود در دو وعده نهار و شام مجموعا ۲۵۰ تومان در می آمد و این هزینه بعلاوه اجاره فیلم و ویدئو بین میهمانان سرشکن می شد و به هر کسی حدود ۱۰۰ تومان می افتاد. صاحبخانه به دلایلی که روشن است از دادن هزینه معاف بود بعلاوه اینکه اعضای خانواده اش(مردها) می توانستند به رایگان از این امکان بهره مند شوند.می ماند تلویزیون که اگر مکانی تلویزیون نداشت مثلا مواقعی که از پارکینگ خانه، اتاق زیر شیروانی و... برای اینکار استفاده می شد یا خانواده صاحبخانه می خواستند برنامه های تلویزیون را ببینند،ناچارا تلویزیون اجاره ای تهیه می شد که هزینه آنهم ۱۵۰ تومان بود.دانگ ها هم معمولا زمانی دریافت می شد که تماشاگران می خواستند محل را ترک کنند.فیلم هایی که اجاره شده بودند در آن روز به سلیقه اجاره دهنده داده شده بود که شامل سلطان قلبها،کوچه مردها،جاسم بندری،شعله،شوی رنگارنگ،یک فیلم هندی دیگر،فیلم اکشن رزمی و این جور فیلمها می شد.روش فیلم دیدن هم به طور متناوب فیلم ایرانی،هندی،اکشن بود و بین این سانس ها شو رنگارنگ نمایش داده می شد که احتمالا برای تمدد اعصاب یا شاید هم نوعی فاصله گذاری بود. فیلمها یکی پس از دیگری روی صفحه تلویزیون ظاهر می شدندو تا ساعت ۷ صبح فردا که موعد تحویل دستگاه بود پخش فیلم ها ادامه پیدا کرد.جالب آنکه حتی یک نفر هم پلک نمی زد و مهترین کاری که هر کسی در آن ۲۴ ساعت در جهان داشت فیلم دیدن و در ذهن نگاه داشتن قصه آنها بود.یکی از ابتکارات برادرم برای حداکثر استفاده از این امکان قرار دادن یک ضبط صوت کنار تلویزیون بود و هر وقت قهرمان فيلم به فراخور داستان می زد زیر آواز، از جا می جهید و با فشار روی دکمه پاز ترانه مورد نظر را ضبط می کرد که البته شامل بخش نمایش شوی رنگارنگ هم می شد! چند فیلم که دیدم مادرم صدایم کرد که بروم ناهار بخورم. دیگر هم اجازه نداد بروم بالا و من با التماس فرصت کردم حداکثر یک فیلم دیگر را ببینم.حالا دیگر یک سروگردن از بچه های محل بالاتر بودم و تا چند روز می توانستم میدانداری کنم و فیلم تعریف کنم.این بازی جدیدی نبود اما با آمدن ویدئو دوباره جان گرفت و هر کسی فیلمی می دید از تیتراژ تا شوی آخر فیلم را برای بچه های دیگر تعریف می کرد.ما عادت داشتیم که تا یک هفته فیلم هایی که روی پرده سینما می دیدیم برای آنها که ندیده بودند تعریف کنیم اما ماجرای ویدئو فرق می کرد، در فیلم های ویدئویی رقص و آواز و خشونت و قهرمان پردازی هم بود و البته گاهی بوسه و هماغوشی ستاره ها.این همان چیزی بود که بزرگترها را مشتاق دیدن فیلم روی نوار مغناطیسی ویدئو می کرد. این مطلب ادامه دارد.
"جشنواره ویدئو" نوستالژی نسلی است که سینما را دهه ۶۰ در اتاقهای خالی از پدر و مادر جستجو می کرد.سینمایی که روی صفحه تلویزیون و از طریق ویدئوهای بتاماکس درمحافل خصوصي تابانده می شد تا ولع جوانان عشق فیلم را خاموش کند.آنهایی که در سالهای قهر دولت با دستگاه ویدئو دستشان از دیدن فیلم های ایرانی و خارجی کوتاه شده بود خیلی خوب می دانند که تماشای هر فیلمی حتی فیلمفارسی های بی ارزش هم ریسک بزرگی بود که تقریبا همه آدمهای اهل سینما و حتی اهل تفریح جمعی فیلم دیدن به جان می خریدند.شاید جوان ترها ندانند این فیلم دیدن نبود که مشکل داشت بلکه اساسا نگهداری و حتی حمل دستگاه ویدئو جرمی محرز بود و کسی که می خواست مثلا فیلم عروسی اش را ببیند عملا در این راه با گرفتاری های عديده اي روبرو بود.ویدئو در سالهای۷۳-۷۲ با فعالیت رسمی ویدئو کلوپ ها به طور رسمی آزاد و در عمر کوتاهش متاعی در دسترس بود تا هر آنچه می خواهید تماشاکنید و به دوران سپری شده ممنوعیت آن نیشخند بزنید.حالا دیگر ویدئو جایش را به سي دي و البته دي وي دي داده است،اما آنچه باقي مانده انبوهي از خاطرات است كه از اين دوران باقي مانده و به زعم من ثبت نشده است.اين دوران بخشي از تاريخ سينماي ماست كه در هر گوشه از اين ديار نمود عيني داشت.حالا شايد شكل آن با تفاوت هايي همراه باشد اما اصل ماجرا كه شامل بگير و ببندها و تماشاي زيرزميني فيلمها مي شد يكسان بود.از امروز تصميم دارم خاطرات اين دوران سپري شده را به عنوان يكي از آن هزاران نفر در همين جا ثبت كنم،اسمش را هم گذاشته ام "خاطرات ويدئو".مي دانم كه ممكن است براي برخي از عزيزاني كه مخاطب دونده هستند قدري خسته كننده باشد اما قطعا براي كساني كه امروز در دوره ميانسالي قرار دارند نوستالژيك خواهد بود.شايد هم براي كساني كه شناختي از مسائل نسل متولدين اواخر دهه ۴۰ و اوايل دهه ۵۰ ندارند جالب باشد.اين خاطرات به طور متناوب خواهد آمد و يقينا نظرات شما برايم راهگشا خواهد بود كه ادامه بدهم يا نه؟
ساعت شني كار خوبي است، به لحاظ ساختار و البته مضمون.از نظر فيلمنامه هم ويژگي هايي دارد كه اين سريال را متفاوت از ديگر آثار تلويزيوني مي كند.يكي از ويژگي هاي اصلي ساعت شني توجه به مشكلات زنان در جامعه ايراني و ظلم پنهاني است كه به اين قشر همواره وارد آمده و آنرا به اثري جسورانه مبدل كرده است.شخصيت هاي اصلي سريال زنان هستند، زناني كه هر كدام به شكلي مورد ظلم و فشار جامعه مردسالار ما قرار دارند و همين مساله كشش خاصي براي ادامه داستان در نزد مخاطب ايجاد مي كند،آنهم بيننده اي كه عادت كرده در اغلب سريالها و حتي فيلم هاي 90 دقيقه اي تلويزيون،مردان را به عنوان محور داستانها بشناسد.كافي است مروري به اشخاص داستان داشته باشيد؛ دكتر ماهرخ گلستان (رويانونهالي)نازاست و دنياي دروني او در نزد همسرش به مصداق روان پريشي تعبير مي شود.مهشيد(مهراوه شريفي نيا) دختر تنهايي است كه با آنكه مادر نشده ،برادر و خواهرهايش را مادري مي كند و در عين حال زخم اعتياد پدر و همسرش را به دوش مي كشد.شخصيت عمه(رويا تيموريان) بيوه اي است كه سايه نگاه كارگر قنادي اش دائم روي اوست در عين حاليكه برادرش(داريوش ارجمند) او را تحقير مي كند، شخصيت مينا(نسرين مقانلو) زني دلشكسته است كه جبر فقر او را ناچار از بزهكاري كرده ، روشنك (كمند امير سليماني)هم گرچه كاملترين زن داستان است و سمبل نسل جديد زنان جامعه به شمار مي آيد،اما خود زير فشار مادري است كه نقش پدر را در خانواده برعهده گرفته است.شخصيت مهتاب هم دختري احساساتي است كه دچار هويت باختگي است،سردرگم عقل و احساس،راه فرار در پيش گرفته وقرباني مرد عصر ارتباطات شده و دراين ميان مادر(ژاله علو) زني است كه به عنوان نماينده نسل قديم نه زباني براي حرف زدن دارد و نه پايي براي گذشتن از مشكلات خود.در مقابل شخصيت هاي مرد داستان(بيژن امكانيان/داريوش ارجمند/پوريا پورسرخ/برزو ارجمند/صدرالدين حجازي)هر يك به نوعي ضد زن رفتار مي كنند و مانعي براي آسايش آنهايند.در ادامه اين داستان زمانيكه مهشيد از خانه ماهرخ فرار مي كند و پا در شهر شلوغ تهران مي گذارد مردهايي ديگر را خواهيم ديد كه جز استفاده و سوئاستفاده از زنان رنج ديده كار ديگري بلد نيستند.تنها يك نفر(كوروش تهامي)درساعت شني است كه در حضور كمرنگش بار مردان شايسته ايراني را بر دوش مي كشد و البته تا اينجاي داستان نقش تعيين كننده اي در مناسبات آدمها نداشته است.
اين سريال گرچه اثر ايده آلي نيست اما يك سر و گردن از سريال هايي كه با شتابزدگي و آب بستن به داستان ساخته مي شوند بالاتر است.بهرام بهراميان در ساعت شني توانائي خود را در ساخت سريالي متفاوت از جريان ساده انگار مسلط بر تلويزيون نشان مي دهد و بيننده در عين پيگيري داستاني پر شخصيت مي تواند با ساختار حرفه اي آن هم ارتباط برقرار كند.روايت داستاني پر شخصيت در عين حفظ ريتم مناسب، استفاده از ابزار سينما براي انتقال حس صحنه ها و بهره گيري از تدوين يا تروكاژ هاي كامپيوتري نشانه هاي موفقيت او هستند.در كنار اين گرچه برخي از انتخاب هاي او در حوزه بازيگران(مثل بيژن امكانيان،رويا نونهالي و كوروش تهامي) اساسا به جا نيست اما بازي داريوش ارجمند،نسرين مقانلو ،رويا تيموريان و همچنين لیندا کیانی(مهتاب) از جمله ارزشهايي است كه ما را به ديدن سريال ترغيب مي كند.